تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1392 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : جوجوک
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1392 | 05:15 ب.ظ | نویسنده : جوجوک
به دنیا آمدم تا برای کسی "دختر" باشم
ازدواج کردم تا برای کسی "همسر" باشم
زایمان کردم تا برای کسی "مادر" باشم
زندگی می کنم تا برای کسی چیزی باشم
برای همه کسی شدم جز خودم.
اعتراف می کنم دختر خوب و دلسوزی نبودم
همسر نسبتا خوبی هستم
ولی
بزرگترین آرزویم این است که مادر خیلی خوبی باشم.
خدایا کمک کن


دیروز با نی نی گل رفتیم دنبال مادرشوهر ... تا دیدمش بغلش کردم و کلی برایش زبون ریختم و دلم برایش تنگ شده و از این حرفها
بعدش رفتیم خونه مادر جاری دیدن عروسشون که زایمان کرده بود. خواهرشوهر هم اومد
در کل بد نبود

امروز صبح با نی نی گل رفتم اداره ... خیلی خوش گذشت ... دخترم فوق العاده بود
خدایا بابت لطفهایی که بی منت و بی دریغ بر من ارزانی ذاشتی هزار هزار بار شکرت



طبقه بندی: دلبرکم، غزل زندگی "ما"،

تاریخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 08:38 ب.ظ | نویسنده : جوجوک
خونه بابا بودن هزار خوبی داشت و یک بدی
وای که چه قدر اون خوبی ها شیرین بودن و هستن
فکر کردن به اون روزها به من کلی انرژی می ده
ولی می خوام از بدی اش  بنویسم
و
اون اینه که نی نی گل خیلی لوس شده
سابق بعد از شیر دادن و بادگلو گرفتنش می ذاشتمش توی تختش و اون می خوابید
ولی ...
خونه بابا وقتی نی نی گل را شیر می دادم برای بغل گرفتنش بابا و مامانم با هم دعوا می کردن و بغلی اش کردن
یا برای خوابش، می ذاشتنش توی نی نی لای لای و آی تابش می دادن

حالا که اومدم خونه ... باید ساعت ها توی بغلم راهش ببرم و ...
در ضمن دوتا مچ هایم وحشتناک دردناک هستن ... مغز استخون هر دو مچ می سوزه ... اصلا نمی تونم چیزی را بلند کنم و ...
ولی وقتی آژیر نی نی گل برای خوابش می ره بالا دیگه درد حالیم نمیشه و ...
خیلی هم دوست داره صحبت کنه و یک عالمه کلمات بی مفهوم را بیان می کنه ... الهی قربونش بشم دختر شیرین زبونم
راستی کلمه "اوگ گَ یعنی خوابم می آید

ولی نمی دونین چه حس فوق العاده ایه که وقتی عاشقانه نگاهت می کنه ... همچین با عشق نگاهت می کنه که دلم می خواد زمان متوقف بشه
خیلی شیرینه خودت را توی چشمهای عشق ببینی وقتی با محبت نگاهت می کنه
الهی قربون دختر نازم بشه
الهی شادی هایش را ببینم و تا همیشه ذوقش را بکنم
دخترم 19 خرداد واکسن 4 ماهگی اش را زد
بچه داری در کنار همه سختی هایش خیلی شیرینه و آرزو می کنم خدا دامن همه را به شادی و سلامتی سبز کنه
خیلی ناز می خنده ... عاشق اینه که بلندش کنم توی هوا ... آی ذوق می کنه
دوست داره 24 ساعته فقط بازی کنه و یکی باهاش فقط صحبت کنه
توی شخصیت های کتاب داستانی که برایش می خونم عاشق آقا گرگه است نمی دونید با چه شدتی دستش را به سمت صفحه ای که تویش گرگ است بلند می کنه و یه صداهایی مبنی بر ذوق کردن در می آره که من ریسه می رم از خنده ... آخه صفحه بغلی بره و مامان ببعی هستن
شخصیت های محبوب کودکی من
دیگه ...
باید برم داره صدای گریه اش در می آید ... زودی برمی گردم به امید خدا



طبقه بندی: دلبرکم،

تاریخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : جوجوک


سلام دوست جونی های گلم

بپرین بیان بغلم .... ماچ ماچ ماچ ماچ

آخیش ... دلم حسابی برایتون تنگیده بود ... نمی دونید بی خبر از شما به من چه گذشت!!!

یکسره بهتون فکر می کردم ... دیگه داشتم از تخیل زدن روانی می شدم.

امتحانها را به خیال خودم به خوشی سپری کردم ... ولی اولین نمره ام واقعا افتضاح بود ... حالا می فهمم می گفتن دکتر گ... وحشتناکه یعنی چی... یعنی تصحیح نمره با ناخون خشکی تموم

بی خیال ... تموم شد بابا

شما چطورین؟؟

با شور انتخاباتی چه می کنین؟

من که جز شور بچه داری هیچ شور دیگری ندارم

اگه بابا مهربون وسواسی اجازه بده از این نی نی گل قشنگم لذت کامل را می برم

وای خدای من

کلی حرف دارم

نمی دونم از کجا بنویسم

می آیم ...

فعلا دخترم داره صدام می کنه

روی ماه تک تکتون را می بوسم

***

تقویم تاریخ:

چهار سال پیش در چنین روزی ...




طبقه بندی: غزل زندگی "ما"،

تاریخ : جمعه 13 اردیبهشت 1392 | 05:40 ب.ظ | نویسنده : جوجوک
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 | 12:42 ب.ظ | نویسنده : جوجوک

زن ظریف است نه ضعیف

گرچه میشکند

با تلنگر کوچکی از فقدان احساس،

اما می ایستد

در برابر طوفانهای سهمگین روزگار...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:

 می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:

از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم

 خداوند او را نوازش کرد و گفت: “

 فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.


  فدای همه مادرهای دنیا 


ادامه مطلب

طبقه بندی: یومیه،

تاریخ : سه شنبه 20 فروردین 1392 | 09:58 ب.ظ | نویسنده : جوجوک


علاوه بر لبخندهای زیبا و واکنش های نی نی گل عزیزم، چیز دیگه ای که خیلی به من انرژی می ده و محرک خوبی برای فعالیت های روزانه ام است
فکر کردن به فانتزی هایم است

و اینکه اگر خدا بخواهد
این فانتزی ها در حال نزدیک شدن به من هستن
خدا کنه این بار مثل دفعه های پیشین ...
ای خــــــــــــــدا




طبقه بندی: غزل زندگی "ما"،

تاریخ : پنجشنبه 15 فروردین 1392 | 03:08 ق.ظ | نویسنده : جوجوک
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : سه شنبه 6 فروردین 1392 | 10:57 ق.ظ | نویسنده : جوجوک
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : سه شنبه 6 فروردین 1392 | 10:56 ق.ظ | نویسنده : جوجوک
هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت: "این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..." اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت: "بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب باش...." و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم." شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو...." گفتم: "به چشم." در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم. هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم. پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و گریستم. نمی دانستم چرا؟ قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، می دانست. با لبخند گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی. مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است. من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را می پرورد؟ من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم." من اشک ریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی؟" خدا گفت: "من؟!!!!" فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟" خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا." و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند و خدا زن را آفرید و بهشت را


تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین 1392 | 03:16 ق.ظ | نویسنده : جوجوک
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : جوجوک

بوی عیدی بوی تو
بوی کاغذ رنگی
بوی تند تپش قلب من از دیدن تو
بوی عطر با تو رفتن توی یک خونه ی نو

با اینا حواسمو جمع می کنم
با اینا عشقمو محکم می کنم

شدت اومدنت تو فکر من
وحشت از رفتن تو حتی یه لحظه که می خوای بری تو فکر
فکر یک هدیه ی جالب که بگیرم واسه تو

صدای کفش تو وقتی که می آی
توی قلب من قدم می زنی عاشقونه اون جور که می خوای
بوی گل سلام تو که پَر می گیره تو فضا

 با اینا حواسمو جمع می کنم
با اینا عشقمو محکم می کنم

لذت قدم زدن با تو توی پیاده رو
 هوا بارونیه زیر چتر عشق من وتو
عشق تو بارون تند داره می شوره منو

به اینا حواسمو جمع می کنم
با اینا عشقمو محکم می کنم

بوی قهوه بوی عکس
دوتا فنجون برعکس

 اشتیاق دیدن عکس ما دوتا تو یه قاب
یا تماشای  تو اون لحظه که می ری توی خواب

به اینا حواسمو جمع می کنم
با اینا عشقمو محکم می کنم

شاعر فرید احمدی
خواننده بنیامین

دوست خوبم!

بهار شوق انگیز بر قامت سبز وجودت شكوفه باران باد
لبت پر خنده
دولتت پاینده
قلبت از مهر آكنده
و نوروزت فرخنده باد


ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 08:39 ق.ظ | نویسنده : جوجوک
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : یکشنبه 27 اسفند 1391 | 11:18 ق.ظ | نویسنده : جوجوک
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : جوجوک
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تعداد کل صفحات : 41 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • دانلود فیلم